تبليغاتX
افق اندیشه :: کانون رهپویان افق اندیشه
افق اندیشه
کانون رهپویان افق اندیشه
گفتگوهای تنهایی من 

دكتر شريعتي فرشته تنهايي من.

او که مرا از جهل درآورد. به من آموخت كه آنگونه باشم كه "بايد باشم" نه آنگونه كه "هستم"

و مرا در مسيري قرار داد بسوي گونه اي كه انسان بايد باشد.

مسير تنهايي.

راهي كه هر چه در آن گام بر مي دارم خود را تنها تر مي يابم. در مي يابم كه در كويري خاموش هستم.   شهري خفته و به خيال خود آسوده. و مردماني كه به "هست" آلوده اند.

سرزميني خالي و متروك. كوير. كوير تنها و خاموش.

سكوتي مطلق كه همه جا را فرا گرفته. و ساكنان آن به ظاهر در تكاپو ودر باطن سرد و خاموش و خفته.

خفقاني كه سرزمينم را فرا گرفته. و هر حركت و تلاشي از سوي ساكنان آن بيهوده تلقي مي شود.

در حاليكه از حركت صحبت مي كنند. و چه زيبا از بدبختي و دردهاي خود سخن مي گويند. همين و بس.                                                                                                                                     فقط سخن. فقط.

در راهي قدم مي گذارم كه مرا به سوي دردهاي علي و حسين و محمد و فاطمه مي كشاند.

چه دردها كشيد علي. چگونه ميان خيل شيعيانش تنها بود. و چه ها از دست امت خود كشيد. و چه اشكها كه بر سر چاه ها ريخت.

چه درد بزرگي است تنهايي.

و حسين كه كسي نداشت. و ديديم كه چگونه تنها ماند. و اين رهپويان تشيع صفوي كه چه بلاها بر سر او نياوردند.

و درد بزرگي است كه يك انسان ياري جز چاه نداشته باشد. درد بزرگي است كه يك انسان سلاحي جزشهادت نداشته باشد.

ياران حسين و حسينيان هميشه اندك بوده اند و خواهند بود. از ابتداي خلقت آدم تا ....

و معبود من شريعتي كه چه ها از دست اين ملت كشيدي. و چگونه همچون او مامور بودي كه با خلق درآميزي و با جمع زندگي به سر ببري. بودني اينچنين آواره.

چه ها كشيدي و چه ها كه ما خواهيم كشيد.

تو بگو كه ما چه كنيم؟