به یاد شاملو
زیستن و
ولایت والای انسان بر خاک را نماز بردن
زیستن ومعجزه کردن
ورنه میلاد تو جز خاطره ی دردی بیهوده چیست...

بامداد من
خسته از با خویش جنگیدن
خسته ی سقاخانه و خانقاه و سراب
خسته ی کویر و تازیانه و تحمیل
خسته ی خجلت از خود بردن هابیل
دیری ست تا دم بر نیاوردم اما اکنون
هنگام آن است که از جگر فریاد بر آرم
که سر انجام
اینک شیطان بر من دست می گشاید!


