تبليغاتX
افق اندیشه :: کانون رهپویان افق اندیشه
افق اندیشه
کانون رهپویان افق اندیشه
روزها شیر نمی نالد! 

علی تنهاست!

 

« رنج بزرگ یک انسان این است که عظمت او و شخصیت او در قالب فکرهای کوتاه و در برابر نگاه های پست و پلید و احساس او در روح های بسیار آلوده و اندک و تنگ قرار گیرد. چنین روحی در چنین حالی همیشه هراسناک است که این نگاه ها، این فهم ها و این روح ها او را ببینند، بفهمند و بشناسند.

به قول یکی از نویسندگان: «روزها شیر نمی نالد»!

در برابر نگاه روباهان و در برابر نگاه گرگها و در برابر نگاه دیگر جانوران، شیر نمی نالد، سکوت و وقار و عظمت خویش را بر سر شکنجه آمیز ترین دردها حفظ می کند. اما، تنها شبهاست که شیر می گرید. نیمه شب به نخلستان می رود، آنجا هیچکس نیست، مردم راحت آرامیده اندهیچ دردی آنها را در شب بیدار نگه نداشته است.و این مرد تنها، که روی این زمین خودش را تنها می یابد، با این زمین و این آسمان بیگانه است، و فقط رسالت و وظیفه اش او را با این جامعه و شهر پیوند داده،پیوند روزمره و همه روزه.

ولی وقتی که به خودش بر می گردد، می بیندکه تنهاست. به نخلستان می رود، و هراسان است که کسی او را در آن حال نبیند، که شیر در شب می گرید و تنهایی. و باز برای اینکه ناله ی او به گوش هیچ فهم پلیدی و هیچ نگاه آلوده ای نیالاید، سر در حلقوم چاه فرو می کند و می گرید،این گریه از چیست؟!!!

افسوس که گریه ی او یک معما برای همه است، زیرا حتی شیعیان او نمی دانند علی چرا می گرید.از اینکه خلافتش غصب شده؟ از اینکه فدک از دست رفته؟ از اینکه فلانی روی کار آمده؟ از اینکه او از مقامش...؟ از اینکه...؟ از...؟ واقعا که چندش آور است»!

«علی همان طور که فلسفه ها می گویند، می نالد، به خاطر اینکه انسان است، و به خاطر اینکه تنهاست»

«علی در طول تاریخ تنها انسانی است که در ابعاد مختلف و حتی متناقضی که در یک انسان جمع نمی شود قهرمان است. هم مثل یک کارگر ساده،که با دستش،پنجه اش و بازویش خاک را میکند و در آن سرزمین سوزان بدون ابزار قنات میکند، و هم مانند یک حکیم می اندیشد، و هم مانند یک عاشق بزرگ و یک عارف بزرگ عشق می ورزد و هم مانند یک قهرمان شمشیر می زند و هم مانند یک سیاستمدار رهبری میکند و هم مانند یک معلم اخلاق مظهر و سرمشق فضائل انسانی برای یک جامعه است، هم یک پدر است، هم یک دوست بسیار وفادار و هم یک همسر نمونه. چنین انسانی و در چنین سطحی معلوم است که در دنیا تنهاست،  در جامعه اش و در برابر یاران همرزمش که عمری را در راه عقیده کار کرده اند».  «از این دردناکتر اینکه علی در میان پیروان عاشقش نیز تنهاست. در میان امتش که همه عشق و احساس و همه فرهنگ و تاریخش را به علی سپرده است تنهاست. او را همچون یک قهرمان بزرگ، یک معبود و یک اله می پرستند، اما نمی شناسندش و نمی دانند که کیست، دردش چیست، حرفش چیست، رنجش چیست و سکوتش چراست»؟

«درد علی دوگونه است،یک درد، دردی است که از زخم شمشیر ابن ملجم در فرق سرش احساس می کند و درد دیگر دردی است که او را تنها در نیمه شبهای خاموش به دل نخلستان های اطراف مدینه کشانده... و به ناله در آورده است. ما تنها بر دردی می گرییم که از شمشیر ابن مجلم در فرقش احساس می کند.

اما،این دردعلی نیست،دردی که چنان روح بزرگی را به ناله آورده است، تنهایی است که ما آن را نمی شناسیم!!! باید این درد را بشناسیم، نه آن درد را.

که علی درد شمشیر را احساس نمی کند،

 و... ما درد علی را احساس نمی کنیم».

«اگر می بینیم پیرو علی و کسی که برای علی اشک می ریزد و کسی که محبت علی در قلبش موج می زند،سرنوشتش و سرنوشت جامعه اش دردناک است، معلوم است که علی را نمی شناسد و تشیع را نمی فهمد،هر چند که ظاهرا شیعه باشد».

(مجموعه آثار 26 (علی)، دکتر شریعتی)

 

|+|
نوشته شده توسط کویر در جمعه بیست و نهم شهریور 1387 و ساعت 16:42
24 شهریور، درگذشت دکتر عبدالحسین زرین کوب (1378-1301) 

 

شعری از زنده یاد فریدون مشیری، در رثای دکتر زرین کوب

 

تو نیستی که ببینی

تو نیستی که ببینی

چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است

چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست

چگونه جای تو در جان زندگی سبز است

 

هنوز پنجره ها باز است

تو از بلندی ایوان به باغ می نگری

درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها

به آن تبسم شیرین، به آن ترنم مهر

به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند

 

تمام گنجشکان

که در نبودن تو

مرا به باد ملامت گرفته اند

تو را به نام صدا می کنند

هنوز نقش تو را از فراز گنبد کاج

کنار باغچه، زیر درخت ها، لب حوض

درون آینه ی پاک آب می نگرند

 

تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است

طنین شعر نگاه تو در ترانه من

تو نیستی که ببینی، چگونه می گردد

نسیم روح تو در باغ بی جوانه ی من

 

چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید

به روی لوح سپهر

تو را چنانکه دلم خواسته است ساخته ام

چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر

هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر

به چشم هم زدنی

میان آن همه صورت، تو را شناخته ام!

 

به خواب می ماند، تنها به خواب می ماند

چراغ، آینه، دیوار بی تو غمگین اند

تو نیستی که ببینی چگونه با دیوار

به مهربانی یک دوست از تو می گویم

تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار

جواب می شنوم

تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو

به روی هر چه در این خانه است

غبار سربی اندوه بال گسترده است

تو نیستی که ببینی دل رمیده من

به جز تو یاد همه چیز را رها کرده است

 

غروب های غریب

در این رواق نیاز

پرنده ساکت و غمگین، ستاره بیمار است

دو چشم خسته من

در این امید عبث

دو شمع سوخته جانِ همیشه بیدار است

تو نیستی که ببینی

 


 » مختصری از زندگی دکتر زرین کوب

 

» دانلود کتاب دوقرن سکوت اثر دکتر زرین کوب:

 

    قسمت اول        قسمت دوم        قسمت سوم

 

|+|
نوشته شده توسط کویر در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 و ساعت 2:0
یاد جلال آل احمد 

به روايت سيمين دانشور                           

به نظر من جلال، پيش‌‌تر یک نویسنده‌ی سیاسی بود و عقاید سیاسی‌اش را از زبان‌ قهرمان‌های‌ش؛ در کسوت قصّه و رمان، بازگو می‌کرد. البتّه مقاله غرب‌زدگی و کتاب در خدمت و خیانت روشنفکران که جای خود دارد. من اگر جای جلال می‌بودم، دُور ترجمه را یک قلم، خطّ می‌کشیدم. تک نگاری‌ها و سفر نامه‌های جلال جزء شاه‌کارهای‌ش هست، با آن دید تیزبین  موشکافی حسرت‌آور. بهترین سفرنامه‌اش خسی در میقات و بهترین تک نگاری‌اش ـ دُرّ یتیم خلیخ ـ جزیره‌ی خارک است. می‌توان گفت جلال با نوشتن اورازان تک نگاری را باب کرد. امّا از داستان‌ها و رمان‌هایش، بهترین کارهای جلال به نظر من مدیر مدرسه و نون و القلم است. یادم است به جلال گفتم نفرین زمین را دست کم دوبار دیگر بنویس و آن‌قدر مستقیم در شکم موضوع نرو.

سنگی بر گوری یک حدیث نفس است که در آن از عوامل داستانی خیلی کم و تنها به عنوان چاشنی استفاده شده است. قهرمان اصلی کتاب، نویسنده است که روایت هم از زبان او است. راوی، با شخص نویسنده، از ابتر بودن خود به طور اغرق‌آمیزی رنج می‌بََرد و در پایان کتاب به «هیچی» ایمان می آورد و «هیچی» را با «هیچی» پیوند می‌زند و از گذشته و آینده و سّنت و غیره خود را خلاص می‌کند (نهیلیسم)؛ در حالی که در آثار جلال به طور کلّی گذشته و حال و آینده با هم میعاد دارند.

قهرمان دیگر کتاب، خواهر نویسنده است ـ که داستان او در «خواهرم و عنکبوت» هم تکرار شده است ـ خواهر سرطان دارد امّا تن به جّراحی نمی‌دهد. چرا تن به جراحی نمی‌دهد؟ از غایت تقوا؟ دکتر که محَرم است. می‌خواهد در این دنیا رنج بکشد تا کفّاره گناهانی را بدهد که هرگز نکرده؟ یا او هم به «هیچی» رسیده؟

قهرمان دیگر، خواهر من هما دانشور است که در بیماری‌های زنان و زایمان تخصّص دارد و او هم به همان «هیچی» می‌رسد که نویسنده رسیده و او هم «هیچی» را با «هیچی» پیوند می‌زند و خود را می‌کُشد. تمام آن روزی که خواهرم نیمه شب‌ش خود را کُشت، وردست دکتر وزیری، در بیمارستانی در کرمانشاه در اتاق عمل، زلزله زدگان را جّراحی کرده بوده‌اند. شبی که جلال و من به کرمانشاه رسیدیم، دکتر با گریه تعریف می‌کرد که چه قدر با هم دست و پا بُریده‌ایم، چه قدر با مُرده مواجه شدیم... چه قدر با پیکر لت و پار شده .. پدری پسرش را کول کرده بوده و آورده بوده. پسر مُرده بوده، امّا پدر به خواهرم التماس می‌کرده که خانم دکتر! حالا نگاهی به او بکن، شاید نمرده باشد!

قهرمان دیگر، زن نویسنده است که کاریکاتوری است خاله زنک از من، و تمام کنجکاوی پرسش کنندگان را همین کاریکاتور برانگیخته. من برای خودم قانون‌هایی وضع کرده‌ام که زندگی را بر خودم و هم‌سفران‌م، در قافله‌ای که می‌گذرد، و یک بار بیش‌تر هم نمی‌گذرد، حرام مکن. تنها در برابر مرگ چاره ناپذیرم که گاه از شقاوت‌ش مبهوت می‌مانم و بر غریزی که زودتر از من به مقصد رسیده، می‌گویم. یکی از قانون‌هایم این است که در برابر هر مشکلی صبر پیشه می‌کنم و مسکوت‌ش می‌گذارم تا به کمک مرور زمان، سنگینی و وزن خود را در ذهنم از دست بدهد. بعد در باره‌ی آن مشکل می‌اندیشم و اگر توانستم آن را حّل می‌کنم، و گرنه با آن کنار می‌آیم و فراموش‌ش می‌کنم. بی‌بچّه ماندن ما که محرز شد و سنگینی و وزنش که در ذهنم فرو کش کرد، این گفته را بارها و بارها در ذهنم مرور کردم که «همه چیز را همگان دارند ـ به جای دانند ـ و همگان هنوز از مادر نزاده‌اند» و آخر سر دختر خواهرم «لیلی» را به فرزندی برگزیدم. امّا قانون دیگرم بی‌اعتنایی به ستم ستم‌کاران است؛ بی‌اعتنایی نسبت به ستم‌شان نه به خودشان. خود ستم‌کاران آدم‌های بدبختی هستند و اگر جزئی وجدانی در آن‌ها بیدار مانده باشد، همان وجدان نیمه خواب، چون خوره روح‌شان را می‌خورد. همه‌ی پرسش کنندگان می‌خواستند بدانند آیا با چاپ کتاب سنگی بر گوری بر من ستم رفته؟ و یا آیا جلال بر من ستم روا داشته ؟ تصّور نمی کنم،  و تازه اگر هم ستمی رفته باشد، متابعت از قانون سّریُ بی‌اعتنایی، نسخه‌ی مجرّبی است. در آخرین تحلیل، در این کتاب نشان داده شده که جلال در موقعیّتی خاص و در حالت روحی خاص، مبتلای من نبوده، خوب نبوده باشد.

جلال غیر از سنگی بر گوری و ولایت اسراییل که به عنوان سفر به ولایت عزرائیل بعد از مرگش چاپ شده، سفرنامه‌های اروپا و روس و امریکا را هم یک‌بار نوشته بود و قصد داشت هر چهار سفر نامه را بار دیگر بنویسد و آرایش و پیرایش کند و به عنوان چهار کعبه (به طنز) به چاپ برساند. ضمنن جلال چندین و چند دفتر  یادداشت روزانه دارد که غالب شب‌ها می‌نوشت. قریب صد نامه هم بود که به همدیگر نوشته بودیم ـ از آغاز آشنایی و عشق تا ازدواج ـ هر وقت از هم دور می‌ماندیم و یکی از ما به سفر می‌رفت. این نامه‌ها را به ترتیب تاریخی جمع‌آوری کرده بودم و در کارتُنی در کتابخانه گذاشته بودم، پس از مرگش نمی‌دانم کدام شیر پاک خورده‌ای به آن‌ها دست یافته بود و ناجوان‌مردانه از لابه لای آن‌ها، هر چه خواسته بود، بُرده بود. پس از چاپ سنگی برگوری به سراغ نامه‌ها رفتم تا با خواندن آن‌ها تلخی بی‌وفایی منعکس در سنگی گوری را با شیرینی وفای مندرج در نامه‌ها جبران کنم، ... امّا مواجه با کمبود آن‌ها شدم. *

* ـ توضیح دانشور:

نامه های گمشده از امریکا سردرآورد. خودم اشتباهی آن‌ها را ضمن چندین کتاب و مقاله، به کتابداری که کتابخانه‌ی جلال را فهرست می‌کرد، اهدا کرده بودم.

|+|
نوشته شده توسط کانون در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 و ساعت 1:43
نشریه افق اندیشه 
دومین شماره نشریه افق اندیشه منتشر شد. 

برای دانلود نشریه، کلیک کنید.

لینکهای مرتبط:

نشریه شماره 1

کتابخانه وبلاگ

سخنان کوتاه 

|+|
نوشته شده توسط کویر در پنجشنبه هفتم شهریور 1387 و ساعت 1:13
شاعر زمستان 

یاد مهدی اخوان ثالث

مهدی اخوان ثالث، از برجسته ترين شاعران معاصر ايران، متخلص به م اميد، در سال 1307 در توس نو   ( مشهد) به دنيا آمد و چهارم شهريور سال 1369 در تهران درگذشت.

مهدی اخوان ثالث نخستين دفتر شعرش را با عنوان ارغنون در سال 1330 منتشر کرد.

اگرچه اخوان در دهه بيست فعاليت شعری خود را آغاز کرد، اما تا زمان انتشار سومين دفتر شعرش، زمستان، در سال 1336، در محافل ادبی آن روزگار شهرت چندانی نداشت.

مهارت اخوان در شعر حماسی است. او درونمايه های حماسی را در شعرش به کار می گيرد و جنبه هايی از اين درونمايه ها را به استعاره و نماد مزين می  کند.                           

شعرهای اخوان در دهه های 1330 و 1340 شمسی روزنه هنری تحولات فکری و اجتماعی زمان بود و بسياری از جوانان روشنفکر و هنرمند آن روزگار با شعرهای او به نگرش تازه ای از زندگی رسيدند. مهدی اخوان ثالث بر شاعران معاصر ايرانی تاثيری عميق دارد.

شعر زمستان در دی ماه 1334 سروده شده است. به گفته غلامحسين يوسفی، در سردی و پژمردگی و تاريکی فضای پس از 28 مرداد 1332 است که شاعر زمستان انديشه و پويندگی را احساس می کند و در اين ميان، غم تنهايی و بيگانگی شايد بيش از هر چيز در جان او چنگ انداخته است.

علاوه بر زمستان و ارغنون، از آخر شاهنامه، از اين اوستا و در حياط کوچک پاييز در زندان می توان به عنوان ديگر آثار مهدی اخوان ثالث یاد کرد.

م . اميد پس از انقلاب مجموعه تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم را منتشر کرد. آرامگاه م . اميد در توس، در کنار آرامگاه فردوسی است،

***

نخستین مجموعه‌شعرِ مهدی اخوان‌ثالث بعد از کودتای 28 مرداد ماه سال 1332، مجموعه شعر زمستان است. بگذشته از اشعاری که پیش‌ از روزهای کودتا سروده شده‌اند، فضای حاکم بر این مجموعه، آمیخته‌ای است از حس‌ تنهایی و حسرتِ روزگاران شیرین بر باد. زمستان فریادکننده‌ی زخم‌های تازه است. رنج مهدی اخوان ثالث در این مجموعه اما، نه برخاسته از تقدیر نوع انسان، که برخاسته از سرگذشت انسانی است که راه به خطایی معصومانه برگزیده و چون چشم گشوده، جز ره‌زنانی که به تاخت دور می شوند، هیچ ندیده است: ”هر که آمد بار خود را بست و رفت، ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب”.

زمستان روایت تقدیر انسان عصری ویژه در سرزمینی ویژه است؛ روایتِ تقدیرِ انسانی که گذشته‌ی به‌یغما‌رفته‌ی خود را هنوز پرمعنا می­یابد.

اوج شعر مهدی اخوان ثالث در چنين روزگاری نطفه بست؛ شعر او تبلور فرياد کسانی بود که با کوچکی پيوند نمی‌توانستند و بزرگی‌ دوباره‌ی کوچک‌شده‌گان را نيز باور نداشتند؛ تبلور فرياد کسانی که عقربه‌های آرزوهايشان با چنين جهانی هم‌خوانی نشان نمی‌داد. شعر مهدی اخوان ثالث اندوه همه‌ی جان‌ها و هرزه‌گی‌ خاک جهان را پشتوانه داشت. او به هيچ چراغی دل نبست؛ نه چراغی و نه سواری. پهنه‌ی برآمده از خيال او دورتر از آن بود که دست يافتنی بنمايد. مهدی اخوان ثالث از پرنده سوخته‌گي بال‌ها را باور داشت و از انسان بی‌سرانجامی را. چنين بود که روزگار پس‌ از کودتا را هيچ کس‌ چون او نسرود .

دومین مجموعه شعر مهدی اخوان ثالث در سال‌های بعد از کودتای 28 مرداد ماه سال 1332، آخر شاهنامه است. ثالث که در مجموعه شعرِ زمستان با کرک‌ها هم آواز شده بود، در آخر شاهنامه به جهانِ پرتناقضِ خویش‌ باز می‌گردد؛ به جهانی که آدمی در آن از وحشتِ سترونی‌ی زمانه، نخ ‌بخیه‌های رستگاری را در روزگاران کهن‌ می‌جوید: ”سالها زین پیشتر من نیزخواستم کین پوستین را نو کنم بنیاد. با هزاران آستین چرکین دیگر برکشیدم از جگر فریاد: این مباد! آن باد! ناگهان توفان بیرحمی سیه برخاست”. شاعر آخر شاهنامه هنوز دست به سوی یاری خیالی دراز می کند، هرچند نیک می داند که در زمانه‌اش‌ شیفته‌جانی نیست: “شب خامش‌است وخفته در انبان تنگ ویشهر پلیدِ کودنِ دون، شهر روسپی، ناشسته دست و رو. برف غبار بر همه نقش‌ و نگار او”.

از این اوستا، سومین مجموعه شعرِ مهدی اخوان‌ثالث بعد از کودتای 28 مرداد ماه سال 1332 ، آخر شاهنامه‌ای است که قد کشیده است.

در از‌این اوستا، مهدی اخوان‌ثالث از زمانه‌ی خویش‌ فاصله می‌گیرد تا آن‌را آیینه‌ی بی‌فرجامی‌های نوعِ انسان بنگارد. اگر زمستان از سرمای ناجوانمردانه می‌نالد، از‌این اوستا تعبیر سرما است. اگر زمستان مرثیه‌ای بر مرگ یاران است، از این اوستا نوحه‌ای در سوکِ پیشانی‌ی سیاه انسان است. اگر زمستان اندوه برخاسته از پیروزی‌ی تن به‌قدرت سپرده‌گان است، از‌ این اوستا افسوس‌ بی‌مرگی‌ی دقیانوس‌ است؛ پژواک صدای همه‌ی ره‌جویان در همه‌ی روزها؛ صدایی در غارِ بی‌رستگاری: «غم دل با تو گویم، غار! بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست؟ صدا نالنده پاسخ داد: آری نیست».

 سال‌های 1341 تا 1349 سال‌های آشفته ایست. در روزگاری چنین آشفته، مهدی اخوان‌ثالث که ساز زمانه را با آوای جان خویش‌ هم‌خوان نمی‌یابد، با زبانی که در آن سماجت و پَرخاش‌ به جای آرامش‌ مأیوسانه و اتکاء‌‌به‌‌نفس‌ نشسته است،

دل‌خوشی‌های خام‌سرانه را هشدار می‌دهد. اکنون تناقض‌های او تناقض‌های خسته مردی است که گاه سر در گریبان دارد و گاه می‌اندیشد هم‌دلی با ره‌روان را باید شعری سرود؛ سرگردانی که گاه فالی می‌گیرد: ”ز قانون عرب درمان مجو، دریاب اشارات مناجات قوم خود را من شعاری دیگر دارم…بهین آزادگر مزدشت، میوه‌ی مزدک و زردشت که عالم را ز پیغامش‌ رهای دیگری دارم”. او نوید می‌دهد که از تنهایی و اندوه دل خواهد کند اگر یاران شهری در خور بیارایند: ”دلم خواهد که دیگر چون شما و با شما باشم … طلسم این جنون غربتی را بشکنم شاید، و در شهر شما از چنگ دلتنگی‌ها رها باشم …که تا من نیز، به دنیای شما عادت کنم، یکچند هوای شهر را با صافی پاکیزه و پاکی بپالایید ‍ ."

شعرِ مهدی اخوان ثالث اما، سر بلند نخواهد کرد: ”چه امیدی؟ چه ایمانی؟ نمی‌دانی مگر؟ کی کار شیطان است برادر! دست بردار از دلم، برخیزچه امروزی؟ چه فردایی”؟ پاسخی نیست؛ تنها باد

زمانه به سویی دیگر می‌وزد؛ چنان به شتاب که مهدی اخوان ثالث دست به تسلیم بلند می‌کند: “اینک بهار دیگر، شاید خبر نداری؟ یا رفتن زمستان، باور دگر نداری”؟ تسلیم مهدی اخوان ثالث در مقابل منادیان بهار اما، چندان نمی‌پاید. سرما‌زده‌گان مرگ زمستان را باور ندارند.

حمله به پاسگاهی متروک در جنگل های انبوه سیاهکل ، تنها آزمون یک روش مبارزاتی بود . 19 بهمن ماه 1349 پایانی بود بر سال ناباوری ؛ آغازی برای آنان که ظهور ” منجیان ” را در طالع جهان دیده بودند . چه حضور تصویر تیرباران‌شده‌گانِ نبرد سیاهکل بر صفحه‌های اول روزنامه‌ها و چه حضور تصویر گریخته‌گان بر پهنه‌ی دیوارها، جز نماد‌های پایان یک دوران نبود. به چشم آرزومندان کسانی به میدان آمده بودند که چشم‌هایشان پُر از ”باغ‌های بیدار” بود. جنبش‌ روشن‌فکری ‌ـ ‌ سیاسی‌ ایران که سال‌ها از ناهم‌خوانی‌ سخن و عمل مدعیان رنج بُرده بود، ناگاه قهرمانانی می‌یافت که پریزادانی بی‌عیب را می‌مانستند؛ قهرمانانی که محک صداقت‌شان خاک جهان را رنگین می‌کرد. حمله به پاسگاه سیاهکل کسان دیگری را به سوی جهان شعر خواند. شاعران قهرمانان خویش‌ را یافته بودند.

اما زمانه‌ی شوق‌زده و حماسه‌ساز در شعر مهدی اخوان ثالث پژواکی نیافت. او خسته‌تر از آن بود که صدایی دل‌مشغول‌اش‌ کند؛ کوچه‌گردی بود که در خویش‌ سفر می‌کرد: ”سحرگاهان که خاک از ماه و از مِهنم نِزم و دَمِ مهتاب می‌خورد دلم گهوارة غمهای عالم از مشرق تا به مغرب تاب می‌خورد”.

روز زخم و تلخی و تنهایی گذشت و جهان به هزار راه رفت. مهدی اخوان ثالث اما، به یاد ساعتِ سقوط در می‌خانه‌ی پُردود و هق‌هق ماند؛ که جهان به چشم گریان او جز هیچ نبود: ‍“هیچیم و چیزی کم اما نیستیم از اهل این عالم که می‌بینید از اهل عالم‌های دیگر هم یعنی چه پس‌ اهل کجا هستیم از عالم هیچیم و چیزی کم”.

 

|+|
نوشته شده توسط کویر در دوشنبه چهارم شهریور 1387 و ساعت 8:2
 
<