و حسين وارث آدم
كه به بني آدم زيستن داد.
و وارث پيامبران بزرگ كه به انسان
"چگونه بايد زيست" را آموختند.
اكنون آمده است تا در اين روزگار
به فرزندان آدم
"چگونه بايد مرد" را بياموزد!
و شما دو تن , اي خواهر اي برادر
و شما دو تن , اي خواهر اي برادر . اي شما كه به انسان بودن معني داديد و به آزادي , جان و به ايمان و اميد , ايمان و اميد . و با مرگ شكوهمند خويش به حيات, زندگي بخشيديد .
آري اي دو تن . از آن روز دردناك كه خيال نيز از تصورش مي هراسد و دل از دردش پاره مي شود , چشم هاي اين ملت از اشك خشك نشده است . توده ما قرن هاست كه در غم شما و در عشق به شما مي گريد . مگر نه عشق تنها با اشك سخن مي گويد. يك ملت در طول يك تاريخ در اندوه شما ضجه مي كند . به جرم اين عشق تازيانه ها خورده و قتل عام ها ديده و شكنجه ها كشيده و هرگز براي يك لحظه نام شما دو تن از لبش و ياد شما از خاطرش و آتش بي تاب عشق شما از قلبش نرفته است. هر تازيانه اي كه از دژخيمي خورده است , داغ مهر شما را بر پشت و پهلويش نقش كرده است.
اي زينب - اي زينب - اي زبان علي در كام . با ملت خويش حرف بزن. اي زني كه مردانگي در ركاب تو جوانمردي آموخت . زنان ملت ما , اينان كه نام تو آتش عشق و درد بر جانشان مي افكند , به تو محتاج اند . بيش از همه وقت. جهل از يك سو به اسارت و ذلتشان نشانده است و غرب از سوي ديگر به اسارت پنهان و ذلت تازه شان مي كشاند . و از خويش و از تو بيگانه شان مي سازد . آنان را بر استحمار كهنه و نو , بر بندگي سنتهاي پوسيده و دعوت هاي اپن , بر ملعبه سازان تعصب قديم و تفنن جديد , به نيروي فريادهايي كه بر سر يك شهر , شهر قساوت و وحشت مي كوبيدي و پايه هاي يك قصر, قصر جنايت و قدرت را مي لرزاندي برآشوب ! تا در خويش برآشوبم و تاروپود اين پرده هاي عنكبوت فريب را بردرم و تا در برابر اين طوفان بر باد دهنده اي كه به وزيدن آغاز كرده است , ايستادن را بياموزم . و اين ماشين هولناكي را كه از او يك بازيچه جديد مي سازد , باز براي استحمار جديد , براي اغفال جديد , براي پر كردن ايام فراغت و براي بلعيدن حريصانه آنچه كه سرمايه داري به بازار مي آورد و براي لذت بخشيدن به هوس هاي كثيف بورژوازي و براي شور آفريدن به تالارها و خلوت هاي بي شور و بي روح اشرافيت جديد و براي سرگرمي زندگي پوچ و بي هدف و سرد جامعه ي رفاه , در هم بشكنم و خود را از حرم هاي اصالت قديم و بازارهاي بي حرمت جديد به امامت تو نجات بخشم .
اي زينب- اي زبان علي در كام – اي رسالت حسين بر دوش – اي كه از كربلا مي آيي و پيام شهيدان را در ميان هياهوي هميشگي قداربندان و جلادان همچنان به گوش تاريخ مي رساني . زينب , با ما سخن بگو .
مگو كه بر شما چه گذشت ؟ مگو كه در آن صحراي سرخ چه ديدي ؟ مگو كه جنايت در آنجا تا به كجا رسيد ؟ مگو كه خداوند آنروز عزيزترين و پرشكوه ترين ارزش ها و عظمت هايي را كه آفريده است يكجا در ساحل فرات و بر روي ريگزارهاي تفتيده بيابان تب چگونه به نمايش آورد و بر فرشتگانش عرضه كرد و بر انسان , تا بدانند كه چرا مي بايست بر آدم سجده كنند .
آري اي زينب, مگو. مگو كه در آنجا بر شما چه رفت؟ مگو كه دشمنانتان چه كردند ؟ و دوستانتان چه كردند ؟
آري اي پيامبر انقلاب حسين , ما مي دانيم . ما همه را شنيده ايم . از تو .
تو پيام كربلا را , پيام شهيدان را , به درستي گذارده اي . تو خود شهيدي هستي كه از خون خويش كلمه مي سازي . همچون برادرت كه با قطره قطره خون خويش سخن مي گويد .
آري اي پيامبر انقلاب حسين , ما مي دانيم . ما همه را شنيده ايم . تو پيام كربلا را , پيام شهيدان را , به درستي گذارده اي. اما بگو . بگو اي خواهر . ما چه كنيم ؟ لحظه اي بنگر كه ما چه مي كشيم ؟ دمي به ما گوش كن تا مصايب خويش را با تو بازگوييم . با تو اي خواهر مهربان . اين تو هستي كه بايد بر ما بگريي. اي رسول امين برادر كه از كربلا مي آيي و در طول تاريخ بر همه نسل ها مي گذري و پيام شهيدان را مي رساني . اي كه از باغ هاي سرخ شهادت مي آيي . اي زينب - اي كه بوي گلهاي نوشكفته آن ديار را به دامن داري - اي دختر علي - اي زن – اي خواهر – اي كه قافله سالار كاروان اسيراني , ما را نيز در پي اين قافله با خود ببر .
و اما تو اي حسين
با تو چه بگويم . شب تاريك و بيم موج و گردابي كليم حايل و تو اي چراغ راه , اي كشتي رهايي , اي خوني كه از آن نقطه صحرا جاودان مي تپي و مي جوشي و بر بستر زمان جاري هستي و بر همه نسل ها مي گذري و هر سرزمين حاصلخيزي را سيراب خون مي كني و هر بذر شايسته اي را در زير خاك مي شكافي و مي شكوفاني و هر نهال تشنه اي را به برگ و بار حيات و خرمي مي نشاني . اي آموزگار بزرگ شهادت , برقي از آن نور را بر اين شبستان سياه و نوميد ما بيفكن . قطره اي از آن خون را در بر و بستر خشكيده و نيم مرده ما جاري ساز. و كفي از آتش آن صحراي آتش خيز را به اين زمستان سرد و فسرده ما ببخش .
اي كه مرگ سرخ را برگزيدي تا عاشقانت را از مرگ سياه برهاني . تا با هر قطره خونت ملتي را حيات بخشي و تاريخي را به تپش اري و كالبد مرده و فسرده عصري را گرم كني و به آن جوشش و خروش زندگي و عشق و اميد دهي .
ايمان ما , ملت ما , تاريخ فرداي ما , كالبد مرده زمان ما , به تو و خون تو محتاج اند .
دکتر علی شریعتی
نوشته شده توسط کانون در دوشنبه ششم اسفند 1386 و ساعت 2:23